اگر در قصاص “حیات و زندگانی” هست، چرا اجرای علنی حکم اعدام را ممنوع کرده و مردم را از آن حیات و زندگانی ” محروم ” میکنید؟!

۹ بهمن ماه ۱۳۸۶ آیت الله شاهرودی رئیس قوه قضائیه نظام اسلامی ایران طی بخشنامه ای دستور داد: "اجرای احکام اعدام به صورت علنی فقط با موافقت رئيس قوه قضائيه و بنا به ضرورت های اجتماعی امکان پذير است.". متن این بخشنامه در اختیار عموم قرار نگرفت وسخنگوی قوه قضائیه که از صدور آن خبر میداد اضافه کرد: "انتشار عكس و تصاوير مربوط به اعدام در رسانه‌ها طبق مفاد اين بخشنامه ممنوع است و دادستانهاي عمومي و انقلاب هر حوزه قضايي مأمور نظارت بر حسن اجراي اين بخشنامه مي‌باشند".

در مورد چرائی صدور این دستورجمشیدی سخنگوی قوه قضائیه توضیح کوتاهی داد (  که معلوم نبود آیا نظر شخصی اوست یا توضیح از متن بخشنامه است) و گفت: "اجراي قاطعانه قانون مستلزم تدبير صحيح قضايي نيز هست و اين بخشنامه مهم رياست قوه قضائيه بيانگر توجه ويژه ايشان به جنبه‌هاي جامعه شناختي، روانشناختي و جرم شناختي اجراي احكام است". او همچنین اضافه کرد: "مجازات اعدام كه براساس قوانين كشور مربوط به جرايم بسيار محدودي مي‌باشد، نبايد به نحوي اجرا و اطلاع رساني گردد كه جامعه بويژه جوانان و نوجوانان را دچار تنش رواني سازد". 

این دستور رئیس قوه قضائیه حکومت اسلامی ایران سئوالات زیر را مطرح میکند:

·       بر اساس دستور قرآنی ("ولکم فی القصاص حیاة یا أولی الالباب"، ای خردمندان شما را در قصاص زندگانی است، باشد که پرهیزکار شوید ـ بقره ۱۷۹)،  در قصاص، که مهمترین مصداق آن همین اعدام است باید زندگانی و حیات یافت شود. این سئوال مطرح میشود مجازاتی که " جوانان و نوجوانان را دچار تنش روانی " میکند در آن چه حیاتی یافت میشود؟

·       می گویند با توجه به "جنبه‌هاي جامعه شناختي، روانشناختي و جرم شناختي" اجرای علنی مجازات اعدام را متوقف کرده اند. باید پرسید زمانی که جامعه شناسی و روانشناسی و جرمشناسی، حتی به قرائتی که شما از آن میکنید، دیدن اعدام ( و حتی تصاویر آن ) را توسط مردم تائید نمی کند، پس کدام "زندگانی و حیاتی" در اعدام متصور است. باید یاد آوری کرد که منظور قرآن از حیات و زندگی بخشیدن در آیه ۱۷۹ سوره بقره ، حیات و زندگی بخشیدن به اعدام شونده نمی تواند باشد ( چرا که طبیعتأ برای اعدام شده ومرده "حیاتی" نیست) و بلکه مقصود "حیات" بخشیدن به مردمی است که با بخشنامه رئیس قوه قضائیه از آن " محروم " میشوند!  

·        و این سئوال هم مطرح میشود که مگر با بخشنامه هم میتوان علنی بودن یا مخفی بودن اعدام را مشخص کرد؟ مگر کشور " قانون" و " قوه مقننه" ندارد؟ 

مقصود از نگارش این سطور ستیز با مذهب نیست، بلکه، بیان این واقعیت است که قوانین اسلام اگرهم با زندگی اعراب بیابانگرد ۱۴۰۰ سال پیش منطبق بود، و احیانأ "قصاص" برای آنان " حیات" می آورد، برای انسان هزاره سوم میلادی نه پذیرفتنی است و نه حیات آوردنی. دین باید امری خصوصی و کاملأ فردی باشد و دخالت دادن آن در امور عمومی جامعه نتیجه فاجعه باری، جز آن چه میبینیم، ندارد.

 

یک نقل قول از استالین و یک نکته خواندنی در مورد او

                                                                                                                                           

           

·       استالین: "هر مرگ یک تراژدی است ولی مرگ میلیون ها نفر تنها یک آمار است"

 ·        استالين نمى دانست "ندرلند" و "هلند" هر دو نام هاى يك كشور اند و هيچ يك از افراد در حلقه  درونى كرملين شجاعت آن را نداشت كه اين مسئله را به او گوشزد كند.   

عکس از سایت " دفتر بین المللی حزب انقلابی"

 


                                      

“آهای مردم! تاريخ بخوانيد”

ماهها پیش متن زیر را وبلاگی خواندم و آن را در دفتری که سالهاست اینگونه نوشته های خواندنی را در آن مینویسم یادداشت کردم. در آن زمان، متاسفانه، نام آن وبلاگ را ننوشتم. مطلب بسیار خواندنی است و حیفم آمد آن را از لابلای دفتر کهنه ام بیرون نیاورم و برای خواندن شما در اینجا نگذارم. آن " دانشجو" درس بزرگی به ما میدهد: 

" در اولين روزهاى پس از پيروزى انقلاب كسانى كه همه روزه به دانشگاه تهران مى رفتند، غالباً جوان دانشجوى ريزنقشى را مى ديدند كه از نرده هاى ديوار هاى دانشگاه مشرف به خيابان انقلاب نزديك در اصلى بالا مى رفت و در حالى كه با يك دست خود نرده آهنى را گرفته بود كه نيفتد، مردم را ترغيب به رفتن به خانه ها و نشستن و مطالعه تاريخ ايران، تاريخ انقلاب ها و فلسفه مى كرد. جوان دانشجو آنقدر پرشور و هيجان حرف مى زد و با توجه به اينكه دستى به نرده ها داشت، فشارى به ساير اعضاى بدنش وارد مى شد به طورى كه صورتش تغيير رنگ داده و رفته رفته قرمزتر و رگ هاى گردنش برجسته تر مى شد. مردم آنجا مى  ايستادند چند دقيقه اى به حرف هاى جوان گوش مى دادند و بعد خنده كنان راهشان را مى كشيدند و مى رفتند كه در بحثى يا مجادله اى شركت كنند. من چند روزى آن جوان را در اسفند ۱۳۵۷ ديدم تا اينكه خيلى چيزها تغيير كرد و آن جوان هم ديگر پيدايش نشد و من هم به شهر خود بازگشتم.

آيا او مى خواست مردم را از صحنه دور كرده به خانه ها بكشاند تا آنطور كه آن روزها مى گفتند و شعار مى دادند فرصت براى ضدانقلاب در كمين نشسته فراهم آيد و يا ايده آليستى بود رمانتيك كه به آنچه مى گفت اعتقاد داشت و پى برده بود هيچ عمل اجتماعى بدون تدوين نظريه و اهداف و راهكارهاى آن به بار نمى نشيند و ثمر نخواهد داد و اينها همه از خواندن و دانستن آغاز مى شود. اينك ما به يكصدمين سالروز جنبش مشروطه كه نمى دانم چرا آن را انقلاب مى نامند نزديك مى شويم و در غالب بررسى ها و تحقيق ها مى خوانيم كه جنبش مشروطه متاسفانه نتوانسته است هنوز با گذشت يكصدسال از آغاز آن به آماج ها و آرمان هايش چون آزادى، حاكميت قانون، عدالت و دموكراسى دست يابد. اما آيا شده است از خود بپرسيم مردمى كه در جنبش مشروطه شركت داشتند حتى رهبران اين جنبش آيا مى دانستند چه مى خواهند و آيا دريافته بودند با كدام نظريه پيش بروند و از كدام روش ها و راهكارها استفاده نمايند و  آيا اينها را هيچ گاه تدوين كرده بودند؟
شايد يكصدمين سالروز جنبش مشروطه بتواند به ما يادآور گردد آن جوان دانشجوى رمانتيك حق داشت اگر مردم را به خواندن تاريخ و فلسفه فرا مى خواند

کنش دیکتاتورها از نگاه توماس هابز فیلسوف انگلیسی (آوریل ۱۵۸۸ ـ دسامبر ۱۶۷۹)

Thomas Hobbes 
                                                                                                                                                             

[ دیکتاتورها : ] « آدميان خودپسندي كه ميزان كفايت خود را با تملق ديگران و يا به قياس موفقيت هاي اتفاقي خود در گذشته، برآورد مي كنند، بدون آنكه در نتيجه شناخت واقعي نسبت به خود، اعتماد و اطمينان به نفس پيدا كرده باشند، به اعمال متهورانه متمايل مي شوند،  ولي با نزديك شدن خطر يا دشواري اگر بتوانند ميدان را خالي مي كنند و از آنجا كه راه امن و سلامت را نمي يابند پس براي حفظ امنيت خود آبروي خويش را به خطر مي اندازند، نه جانشان را. زيرا آبرو بعداً به عذر و بهانه اي قابل اعاده است، اما جاني كه از دست رفت ديگر قابل اعاده نيست.»

                                                                                                              


عکس از "ویکی مدیا"

” آزادی” سروده پل الوار شاعر فرانسوی ( دسامبر ۱۸۹۵ ـ نوامبر ۱۹۵۲)

بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت
 

بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفيد
برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
نامت را می نويسم
 

برعکسهای طلايی
بر زره جنگجويان
بر تاج هر شاه
نامت را نوشتم
 

بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
نامت را نوشتم
 

بر مرمر شبها
برسفيدی نان روزها
بر همه ی فصلهای موعود
نامت را می نويسم
 

بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگی
نامت را می نويسم
 

بر دشتها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسياب سايه ها
نامت را نوشتم
 

بر هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتی ها
بر کوهستان ديوانه
نامت را می نويسم
 

بر جوش و خروش ابرها
بر عرق طوفان
بر بوی نا و انبوهی باران
نامت را می نويسم
 

بر هر مساعدت
بر پيشانی دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را می نويسم
 

بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
نامت را خواهم نوشت
 

بر بهشتهای بر باد رفته ام
بر فانوسهای دريايي مخروب
بر ديوارهای ياس
نامت را نوشته ام
 

بر غيبت بی آرزو
بر برهنگی تنهايی
حتی بر قدمهای مرگ
هنوز نامت را می نويسم
 

بر سلامت بازگشته
بر خطر بيهوده
بر اميد بی عداوت
نامت را می نويسم
 

و با قدرت يک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم
 

(ترجمه: فرهاد والی)

 

از گنجینه ضرب المثل ها و جناس های کلامی مردم

·       قضيه ما قصه ي اون كسيه كه ميبردنش پاي دار، زنش ميگفت: يه شليته ي گلي واسم بيار.

·       هر چي ميگم نره ميگه بدوش.

·       تا ميگي چي، ميگه: نيومدم وصله كنم، اومدم وسمه كنم.

·       آفتابه ي زن كونِ مردو پاك نميكنه.

·       به خيالم بالاخانه انگوره، رفتم ديدم خانه ي زنبوره.

·       شتر خوابيده بزرگتر از خر ايستاده س.

·       يه لقمه نون پرپري، من بخورم يا اكبري؟

·       عروس تعريفي گوزو از آب دراومد.

·       اگه شكلشو دم مبال بكشن، آفتابه رم ميكنه.

·       تازه عروس نه تا تنبون داره مفت كون گنده ش.

·       همه ميدونن كه اونا يه عمر شپش قليه ميكرده ن.

·       پدرش اگه مگس به گهش مينشست تا پتل پورت دنبالش ميدويد.

·       افطار نكرديم وقتي كه كرديم با گه سگ بود.

·       از درد لاعلاجي به گربه گفتم خانم باجي.

·       همسايه ها ياري كنين تا من شوهرداري كنم.

·       افاده ها طبق طبق سگها به دورش وق وق.

·       حالا گوز داده و تغارو شكسته طلاق م ميخواد.

·       مال ما گلِ مناره مال مردم زير تغار.

·       خواجه اگر ريش داشت از روز پيش داشت.

·       بعد از گوزيدن گرد نشستي كه چي؟

·       اگه آب قوت داشت قورباغه نهنگ ميشد.

·       اين خر نشد يه خر ديگه، پالان ميسازيم رنگ ديگه.

·       شيون فقط تو خونه همسايه س.

·       گفتم شوهرم شغال باشه نونم تو تغار باشه.

·       قربان نعنا برم كه بوي كباب ميده.

·       حالا ميبينم تو حوضي كه ماهي نيس قورباغه سپهسالاره.

·       از صب تا شب تو خونه ولو شده بيعارِ بيكار. به در و همسايه كه ميپرسن آقا چي كاره س؟ مجبورم بگم هنرمنده.

·       كسي كه در چهل سالگي تنبور ياد بگيره تو قبر ميشه استاد.

·       براي كر ميزنه و براي كور ميرقصه.

·       شتراي شاهو نعل ميكردن كيك م پاشو بلن كرد.

·       خوبه خوبه، هر وقت نيم سوز حرف زد تو هم حرف بزن.

·       نديد بديد، وقتي كه ديد، به خودش ريد.

·       كي گفته مرده نميگوزه.

·       تورو مار بگزه به مار ظلم شده.

·       گاو ما شير نميده اما ماشالله به شاشش.

·       يه جو عن تو كونش نيست ميخواد به شمس العماره برينه.

·       پيش رو خاله، پشت سر چاله.

·       چس رفته و گوز اومده.

·       حاكم دهن دوز اومده.

·       حرفات مفت كفشات جفت.

·       حوضي كه آب نداره قورباغه ميخواد چكار؟

·       مردي كه ما تابوت حاضر نكرديم؟

·       بچه ي سرراهي برداشتم پسرم بشه، شوورم شد.

·       زن بيوه رو برا ميوه اش ميخوان.

·       اين آدم عقلش تا ظهره.

·       هر شب گردتر ميخوابيم. صبح درازتريم.

·       راسته كه هر چي پرقنداقه گذاشتن پر كفن ميذارن.

·       چه ميدونستم هر كي ريش داره بابا نيس.

·       زمونه وارونه شده.

·       خواهي عزيز شي يا كورشو يا دور شو.

·       اين جور آدما لب خزينه رو ميبوسن اما تو خزينه ميگوزن.

·       الحق كه، مزد‌دست مهتر چس يابوئه.

·       براي هر خري آخور نميبندن.

·       سگ كه چاق شد قورمه ش نميكنن.

·       بزرگترين معصيت اين جونور زنده موندنشه.

·       نه شير شتر نه ديدار عرب.

·       شغال ترسو انگور خوب نخورد.

·       راست گفتن رشادت بي جا جوانمرگي مياره.

·       وقتي كه خونه پره، خانم كم خوره.

·       نه به اون داريه و دنبك زدنت، نه به اون زينب و كلثوم شدنت.

·       من كه ميدونم تو ايل و تبار شما، داغ شكم از داغ عزيزان بتره.

·       گنجشك هزارش يه منه با اون همه زيغ و زيغ و شيونش!

·       مادر زن خرم كرد توبره تو سرم كرد.

( گرفته شده ازکتاب " روایت عور " جواد مجابی )

 

آیا از خود پرسیده ایم چرا تعداد پناهندگان عراقی به ایران نسبت به دیگر کشورهای منطقه پائین تر است؟

 سایت بسیار اصولگرای " پایگاه خبری ـ تحلیلی اهل بیت" در خبری که در تاریخ ۱۸ مهرماه ۱۳۸۶ به نقل از جام جم آنلاین منتشر کرده مینویسد: "به گزارش كارگزاري آوارگان سازمان ملل در حال حاضر يك ميليون و ۴۰۰ هزار عراقي در سوريه ، ۷۵۰ هزار نفر در اردن، ۲۰۰ هزار نفر در كشورهاي حاشيه خليج فارس ، ۱۰۰ هزار نفر در مصر، ۵۴ هزار نفر در ايران، ۴۰ هزار نفر در لبنان، ۱۰ هزار نفر در تركيه به سر مي برند و ۲ ميليون و ۲۵۰ هزار نفر نيز در داخل عراق آواره شده اند".


ادامه‌ی مطلب »

گزیده ای از خاطرات “تاج السلطنه”، شاهزاده ای متفاوت

 " هركس رذل تر بود، بيشتر مورد التفات [ شاه ] بود. تمام امور مملكتى در دست يك مشت اراذل و اوباش هرزه ى رذل. مال مردم، جان مردم، ناموس مردم، تمام در معرض خطر و تلف.[ شاه] تمام پسرهاى خود را حاكم ولايات نموده، خون مال مردم را به دست اين مستبدين خونخوار داده بود. تمام مردمان با حس وطن دوست مآل بين [ آینده نگر]، در خانه هاى خود نشسته، شبانه روزى را به حسرت مىگذرانيدند."…"زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده؛ يكى سياه و ديگرى سفيد. در موقع بيرون آمدن وگردش كردن؛ هياكل موحش سياه, [ در لباس سیاه] عزا, و در موقع مرگ [ پوشیده در] كفن هاى سفيد. من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده و هميشه پوشش آن ملبوس [ چادر سیاه ] را انكار دارم… خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها [ بواسطه ] حجاب زن است در ايران."


ادامه‌ی مطلب »

ناله و شکایت اشرف پهلوی از قطع مقرری آقازاده های دوران ( والاحضرتها ) توسط دولت دکتر مصدق

به مناسبت سالروز کودتای ۲۸ مرداد " حسین مهری" برنامه ساز رادیو ایران ( خارج از کشور ) با " اشرف پهلوی " خواهر دو قلوی محمد رضاشاه مصاحبه ای انجام داده که سایت "نواندیش" متن آنرا در اینجا درج کرده است.

تاریخ نشان داده است که اشرف پهلوی، که دیگر نزدیک به ۹۰ سال سن دارد، در تمامی مدت حضور و مداخله اش در امور سیاسی ایران، همواره تندخو تر و دسیسه طلب تر از برادرش محمد رضا عمل کرده و به منافع و مصالح مردم ایران ضرر بسیاری زده است . در کنار آن، رسوائی های شخصی و قصه "عشق" های بیشمار جوانی ( و پیری ) او و نیز حضور فعالانه اش در کار قاچاق بین المللی مواد مخدر زبانزد همه بوده است.

او، همچنانکه در این مصاحبه به صراحت میگوید، در کودتای ۲۸ مرداد هم نقش فعالی داشته است.

در همین مصاحبه کوتاه، اشرف پهلوی، نه کمتر از ۵ بار، به قطع پرداخت " پول" به او که به دستور دکتر مصدق انجام شده بود اشاره قابل تآملی میکند و میگوید:

"-        مصدق از همان روزهاي اول… با من خيلي بدرفتاري كرد، حتي بطوري‌كه ديگر براي من پول نمي‌فرستاد".

-        "با بچه‌هايم رفتم پاريس. دخترم شش ماهه بود. يك پسرم شش ساله بود و يكي ديگر هم در دوره تحصيلات ابتدايي بود. من اين چهار سال را با خيلي مصيبت سر كردم و صدمه شديدي خوردم، براي اينكه مصادف شده بود با بي‌پولي من. خيلي بي‌پول بودم و حتي در يادم هست كه براي فرستادن بچه‌ام شهريار كه ما فكر مي‌كرديم سل استخواني دارد و مي‌خواستيم او را ببريم در سوئيس بستري كنمي هم پول نداشتم، گو اينكه خوشبختانه يك دوست و يك آدم و يك بشر فوق‌العاده پيدا شد به اسم جهانگير جهانگيري و او براي من وسائلي فراهم كرد كه پسرم بستري شد و يكسال تمام پول مداواي بچه مرا مي‌داد. [ جهانگیری] آن موقع در اروپا و در زوريخ زندگي مي‌كرد و چون نرس بچه‌ي منهم اهل زوريخ بود مريض‌خانه‌هاي آنجا را بهتر مي‌شناخت، من هم تصميم گرفتم كه برويم در زوريخ و در آن موقع دكترهاي زوريخ هم بهتر از همه جا بودند. اين بود كه رفتيم آنجا و بچه را بستري كرديم و خوشبختانه سل استخواني نداشت و دو تا از مهره‌هاي ستون فقراتش روي هم افتاده بود و مي‌بايستي كه تا يكسال بستري شود تا بتواد بعدا تكان بخورد و در اين مدت يكسال اين آقاي جهانگيري پول تمام چيزها را داد".

-        [و زمانی که به طور مخفیانه و آنطور که خود او در این مصاحبه معترف است " با کمک نمي‌دانم چطور اين اعضاي سرويس كه نمي‌دانم سيا بودند يا سفارت انگليس مرا بردند توي طياره، بدون ويزا" به طور غیر قانونی به تهران میآید و مصدق دستور خروج او را میدهد میگوید:]  "به مصدق بگوييد نه شما و نه هفت جد شما نمي‌تواند مرا بيرون كند و اگر ميل داريد مي توانيد دست مرا بگيريد و محبوس كنيد و كار ديگري نمي‌توانيد بكنيد و من از اينجا رفتني نيستم تا موضع معلوم شود. البته به او گفتم تا موضوع وضع مالي من حل بشود و براي من بتوانيد پول بفرستيد. چون پول براي من نمي‌فرستادند و نمي‌گذاشت كه بفرستند و قدغن كرده بود كه پول براي من بفرستند".

-        [ بدنبال موفق شدن کودتای ۲۸ مرداد] "من آن موقع در جنوب فرانسه بودم. و پول اينكه سوار طياره بشوم و بروم نداشتم. و مجبور شدم كه از يكي از دوستانم كمك بخواهيم كه مرا با ماشين ببرد و من يك روزه يعني در هشت يا نه ساعت از جنوب فرانسه خودم را رساندم به رم".

-          وضع پولي من اينطور بود و مصدق‌السلطنه اينطور سه سال مرا گذشته بود".

ــــــــــــــــــــــــــ

نکته جالب توجه اینکه ۵۴ سال بعد از واقعه، و ۲۸ سال بعد از برچیده شده حکومت پهلوی ها در ایران و فرو خوردن زهر تلخ به زیر کشیده شدن از تخت و پذیرش اجباری تبعید، این نکته به ذهن اقتدار طلب والاحضرت، ( سلف همین صدها آقازاده  این زمانه) رسوخ نکرده است که در آن زمان دولت دکتر مصدق کار درستی کرد که پرداخت " پول " به والاحضرت و خدم و حشم و نرس زوریخی فرزند او را از محل درآمد محدود خزانه ملی قطع کرد!.

راستی تا کی، در تاریخ ما، آقازاده ها و والاحضرتها و دیگر دم و دمبالچه ای شاه و شیخ ها باید جیره خوار خزانه و ثروت ملی مردم ایران باشند؟

راستی چرا ما ایرانی ها هر گز از بودجه در بار شاه و بیت سید علی خامنه ای و دهها والاحضرت و آیت الله سیاسی دیگر ایران مطلع نشده و نمی شویم؟
ادامه‌ی مطلب »

عکسی از برخورد پوتین رئیس جمهور روسیه و محمود احمدی نژاد که در ایران منتشر نشد

بدنبال سفر محمود احمدی نژاد به قزاقستان که به منظور شرکت در اجلاس شانگهای انجام شد، رسانه های خبری داخلی خبرهای کوتاهی از ملاقات احمدی نژاد با ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه انتشاردادند.

در اخبار نقل شده توسط رسانه های داخلی، هرگز توضیح واضحی در مورد گفتگوهای فیمابین ارائه نشد و عکسی هم از ملاقات انتشار نیافت.

روزنامه سوئیسی "تریبون دو ژنو" و " خبرگزاری فرانسه" عکسی از برخورد پوتین و احمدی نژاد در قزاقستان انتشار داده اند که بیشتر برخورد معلم و شاگردی و بزرگ و کوچکی پوتین با احمدی نژاد را نشان میدهد.

شاید به همین دلیل عکس ملاقات مذکور در ایران انتشار نیافته است.

۲۸ مرداد ۱۳۸۶